تبليغاتX
مولای عشق

مولای عشق

امام زمان مولای عشق است

من ، او ، حرم ...

 

چه سري است ؟!  نميدانم!

ميان من و حرمش فرسنگ ها فاصله است. ليك تو گويي در همين نزديكي است ...

مگر مي شود كسي دور باشد هر بار صدايش كردي به تو جواب دهد ؟!

نميدانم چه سري است ؟! از آخرين باري كه او را ديدم ساعت ها مي گذرد

ولي ... مگر اين آدم چقدر ميتواند عزيز باشد كه هر بار كه بر زبان جاري اش ميسازي دلت بلرزد، چشمانت بهاري شوند؟

مگر كبوتران حرم او چه فرقي با كبوتران دگر دارند؟

مگر حوض صحن آزادي اش با حوض هاي دگر جهان چه تفاوتي مي كند؟

مگر همه جا سنگفرش ندارد؟ پس چرا اين همه سنگفرش هاي حرمش دوست داشتني است؟

مگر زمين حرمش مانند زمين هاي ديگر نيست؟ ولي چقدر لذت دارد روي آنها نشستن!

مگر همه جا خاك ندارد ؟ پس چرا خاك آنجاست كه بوييدني و بوسيدني است ؟!

مگر همه جا پنجره ندارد، پس چرا پنجره فولادش ...

و خاطرم هست آخرين سحري كه در حضورش بودم

خورشيد قد علم كرده بود ولي پيش گنبد طلاي او نورش جلوه اي نداشت

شايد او هم به زيارت آمده بود ، ولي صد حيف كه آخرين سحري بود كه در حضورش بودم

چقدر در آن لحظه گنبد زيبا و دوست داشتني تر شده بود

مگر نه اين است كه زمين بهشت بوييدني و بوسيدني است ،

مگر نه اين است كه شرف المكان بالمكين

مگر نه هر كس كه فرزند عزيزي بود عزيز مي شود ، مگر او فرزند فاطمه (س)  نيست؟!

مگر نه اين است كه كمال همنشين در همنشين اثر ميكند؟ ،

 مگر نه اين است كه او مهربان و رئوف است؟

مگر نه اين است كه او معين الضعفاست؟! مگر او خود غريب نيست؟

پس هواي غريبان را دارد. پس او برايمان ناز نمي كند.

چون مي داند گدايان به بازار نازش متاعي ندارند.

ولي « يه دل زار و دو قطره اشك دار و ندارشونه »

ميدان آب ... روبروي گنبد مي ايستي : ... السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا

وارد حرم مي شوي، ندايي در دلت جريان دارد

با دو انگشت كفش هايت را گرفته اي ، گويي درحضورشاه كفش هايت سر به زير افكنده اند.

خنكاي سنگفرش هايش دلت را تسكين ميدهد.از باب الرضا وارد صحن رضوي اش ميشوي.

نگاهت را به خورشيد گنبدش مي دوزي ، ديگر سكوت است كه حرف مي زند، و چقدر زيبا سخن مي گويد ، و اين بار اشك امانت نمي دهد.

خدا مي داند چقدر دلم برايت تنگ شده است.

 

هارب

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:29  توسط یه منتظر یه چشم به راه  | 

لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين ( ذكر يونسيه)

امسال هم مثل هر سال قصد داشتم كه منم شركت كنم، البته به همراه چندتا از دوستام. اونقدر از سال هاي قبل براشون تعريف كرده بودم كه از خود من مشتاق تر بودن. از يكي دو ماه قبل برنامه ريزي ها و قرارامونو گذاشته بوديم و قرار شد ثبت نام همه رو من انجام بدم؛ تا اينكه دو هفته پيش شنيدم ثبت نام شروع شده ، تصميم گرفتم صبح اول وقت اونجا باشم براي ثبت نام.

ساعت 7/5-7 اونجا بودم. ياعلي ي ي ي ي

باور كنيد اين همه آدمو يه جا با هم نديده بودم ، صف ثبت نام تا چند تا خيابون اونطرف تر رفته بود، فكر كنم چند كيلومتري ميشد.

به خاطر تكرار نشدن اون حادثه تلخ ( بمب گذاري‌) بازرسي بدني هم جلو در ورودي انجام مي شد، به همين خاطر ورود افراد به داخل با تاخير بيشتري انجام مي شد.

خلاصه سرتونو درد نيارم ، اونجا وايسادن همانا و ساعت 7 عصر نوبتمون شدن همان .

هنوز خنده حاصل از شادي به خاطر ورودم، روي لبام درست نقش نبسته بود كه حرفاي مسئول ثبت نام اون خنده رو همونجا خشكوند.

- ليست اصلي تكميله ، اگه بخوايد اسمتونو توي ليست ذخيره بنويسم؟؟!!

منم كه ديدم كورسوي اميدي هنوز باقي مونده قبول كردم و برگشتم.

يه هفته اي گذشت و خبري نشد تا اينكه يكي از دوستايي كه اسم اونو هم نوشته بودم باهام تماس گرفت و گفت من ( خودشو مي گفت) و دوتا ديگه از بچه ها رو قبول كردن، تو چي؟ با تو تماس نگرفتن.

- هنوز كه نه، نميدونم شايد تا شب تماس بگيرن.

اما هيچ خبري نشد كه نشد. خيلي ناراحت بودم. بغض گلومو گرفته بود، تا صبح خوابم نبرد و هي به خدا گله مي كردم. خدايا آخه اين رسمشه ما رو به خونت دعوت نكني، آخه من مگه چه گنايي كرده بودم كه ديگه منو قبول نداري...

مني كه واسطه رفتن اونا شده بودم حالا خودم موندم تك و تنها.

فرداش امتحان داشتم و بايد بر ميگشتم شهرستان. بعد از امتحان با چند تا از بچه ها جمع شده بوديم و حرف مي زديم كه يه دفعه يكي از بچه ها گفت: رفتي اونجا ما رو فراموش نكنيا؟؟؟!!! خوش به حالت، تو اين ماه اونجا بودن ، اونم كي(چه موقع)؟ ميلاد امام علي ، سعادت ميخواد...

مات و مبهوت نگاش مي كردم، پيش خودم فكر كردم شايد قضيه ثبت نام رو فهميده، گفتمش دست رو دلم نذار كه خونه ، كجا برم بابا، اسم من كه در نيومده.

- چي ميگي ؟ من خودم اسمتو ديدم!!

- اسممو؟ كجا؟

- توي برد دانشگاه

حسابي گيج شده بودم.

-توي برد دانشگاه ؟ راجع به چي حرف ميزني؟

- مشهد ديگه بابا ، اِه

- مشهد؟ ولي من كه ثبت نام نكرده بودم!!!!

- يعني چي؟ مگه ... شماره دانشجويي تو نيست؟ ( خدا رو شكر فقط خواجه حافظ شيرازي و مرحوم حضرت سعدي ، اون هم به دليل فوت ناگهاني، شماره دانشجويي منو حفظ نيستن!!!)

بعدا فهميدم يكي از دوستاي صميميم اسم منو هم به همراه خودش ، براي زيارت آقا امام رضا (ع) ثبت نام كرده و اين بار طلبيده شدم.

خدايا غلط كردم اگه زود قضاوت كردم، خدايا بايد اعتراف كنم كه با اين همه ادعا هنوزم ذره اي تو رو نشناختم، خدايا ممنونم ازت.

نمي خواستم اين پست اين قدر طولاني بشه ، اما خب ببخشيد نشد .

فردا صبح حركت مي كنم، هيچ كدوم از دوستاي گلم رو فراموش نميكنم.

ودر آخر، اي امام رضا (ع) ! يه چي بگم؟ شيطون خودش شخصا دستمو گرفت و تا آخرين درجه گناه منو برد. تا اونجايي كه كسي فكرشو نمي كرد. من نمي دونم مي خواي چي كار كني. دستم رو گذاشتم توي دستت. هر كاي مي خواي بكني بكن . فقط يه وقت مردم نگن شيطون براي شيعه ها بيشتر از امام رضا (ع) براي شيعه هاش وقت ميگذاره ها... خود داني.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:28  توسط یه منتظر یه چشم به راه  | 

صورتحسابي براي مادر!!

 

برگ كاغذي به مادرش داد. مادر در حال آشپزي بود. دست هايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. با خط بچه گانه  نوشته بود :

صورتحساب :

تميز كردن باغچه 500 تومان.

مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان.

مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000 تومان.

بيرون بردن سطل زباله 500 تومان.

نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان.

جمع بدهي شما به من 3000 تومان.

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش را مرور كرد ، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش ، اين عبارت را نوشت :

بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ

بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ

بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ

بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازي هايت ، هيچ

و اگر همه اين ها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد ، قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:

قبلا به طور كامل پرداخت شده!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:16  توسط یه منتظر یه چشم به راه  |