من ، او ، حرم ...
چه سري است ؟! نميدانم!
ميان من و حرمش فرسنگ ها فاصله است. ليك تو گويي در همين نزديكي است ...
مگر مي شود كسي دور باشد هر بار صدايش كردي به تو جواب دهد ؟!
نميدانم چه سري است ؟! از آخرين باري كه او را ديدم ساعت ها مي گذرد
ولي ... مگر اين آدم چقدر ميتواند عزيز باشد كه هر بار كه بر زبان جاري اش ميسازي دلت بلرزد، چشمانت بهاري شوند؟
مگر كبوتران حرم او چه فرقي با كبوتران دگر دارند؟
مگر حوض صحن آزادي اش با حوض هاي دگر جهان چه تفاوتي مي كند؟
مگر همه جا سنگفرش ندارد؟ پس چرا اين همه سنگفرش هاي حرمش دوست داشتني است؟
مگر زمين حرمش مانند زمين هاي ديگر نيست؟ ولي چقدر لذت دارد روي آنها نشستن!
مگر همه جا خاك ندارد ؟ پس چرا خاك آنجاست كه بوييدني و بوسيدني است ؟!
مگر همه جا پنجره ندارد، پس چرا پنجره فولادش ...
و خاطرم هست آخرين سحري كه در حضورش بودم
خورشيد قد علم كرده بود ولي پيش گنبد طلاي او نورش جلوه اي نداشت
شايد او هم به زيارت آمده بود ، ولي صد حيف كه آخرين سحري بود كه در حضورش بودم
چقدر در آن لحظه گنبد زيبا و دوست داشتني تر شده بود
مگر نه اين است كه زمين بهشت بوييدني و بوسيدني است ،
مگر نه اين است كه شرف المكان بالمكين
مگر نه هر كس كه فرزند عزيزي بود عزيز مي شود ، مگر او فرزند فاطمه (س) نيست؟!
مگر نه اين است كه كمال همنشين در همنشين اثر ميكند؟ ،
مگر نه اين است كه او مهربان و رئوف است؟
مگر نه اين است كه او معين الضعفاست؟! مگر او خود غريب نيست؟
پس هواي غريبان را دارد. پس او برايمان ناز نمي كند.
چون مي داند گدايان به بازار نازش متاعي ندارند.
ولي « يه دل زار و دو قطره اشك دار و ندارشونه »
ميدان آب ... روبروي گنبد مي ايستي : ... السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا
وارد حرم مي شوي، ندايي در دلت جريان دارد
با دو انگشت كفش هايت را گرفته اي ، گويي درحضورشاه كفش هايت سر به زير افكنده اند.
خنكاي سنگفرش هايش دلت را تسكين ميدهد.از باب الرضا وارد صحن رضوي اش ميشوي.
نگاهت را به خورشيد گنبدش مي دوزي ، ديگر سكوت است كه حرف مي زند، و چقدر زيبا سخن مي گويد ، و اين بار اشك امانت نمي دهد.
خدا مي داند چقدر دلم برايت تنگ شده است.
هارب
